
ماما سيد..ماما نو ام کامینگ هوم...
ماما گفت...ماما اکنون به خانه مي ايم...
از ان لحظه اي مينويسم که کودک دستانش از مادرش براي اولين بار جدا شد و کوه بزرگي به اسم مادر براي هميشه از زندگي پسرک رخت بر بست...
مينويسم براي مادرم..براي مادري که هاکنون از او جدايم ..مادر خوبي که هنوز عکسش تو قلبم و رو مانيتورم دلگرممه..مادري که تنها او پسرش را ميشناخت..پسري از دل تاريکي...و کجايي مادر که دل سينا براي خوابيدن روي پاهاي اسمونيت بيتابه..کجايي مامان من...که دستت رو روي صورت پرت بذاري و چشمان او را تاريک کني تا راحت دنيا رو نبينه و تو تاريکيش اروم بگيره....ماما
سينا دلتنگته...دلتنگت...
اميدوارم هرگز مادر اين نوشته رو نخونه تا ندونه تو دل پسر يکي يدونه ي دوردونش چه غميه و چه بلايي سرش اومده...اون هنگام که پسرک سوار ماشين جنگي شد تا از دست سختي هاي روزگار فرار کند و کلبه ي ارامشي که دارد را بدست اورد...ان هنگام که پسرک اموزش ميديد تا تنها با چکاندن ماشه اي و فشار دادن دکمه اي بتونه جان هزاران ادم رو بگيره...پسرک مرد براي هميشه..چون دستانش از مادرش جدا شد...و مادر به خاطر مي اورد روزي رو که پسرکش گفت..ماددر تموم ما در هايي که پسرانشون را براي ارامش به دست سگ جنگ سپردن پسرانشان ديگر مرده اند...و ان پسرک از قصه ي تلخ مردنش هرگز براي مادرش لالايي نخوند....
اه مادر کجايي که پسرت پسر طلايي روزگارت دلش براي خانه تنگ شده است..خانه اي که از ان هزاران کيلومتر دور ترست..اکنون ماما به خانه مي ايم و تو خيالم تو را در اغوش ميگيرم...محکم بغلم کن که شاهزاده ات تنهاست....و دنياي ظالم مغز کودک را خورد تا او از همه چي دور بماند..از خوشي..از ارزو و از رويا هايش...و دنيا بد بازي اي با کودک کرد..پا در سرزمين نا کجا اباد گذاردمو خيانت ها رو ديدمو خودم هم خيانت کردم..بدي ها رو ديدمو تو لجنش غرق شدم...دنيا منو با خودش برد..گرچه روح اهرايي ام مانع ميشد و دوگانگي تنها با مرگ جبرانپذير بود که همه چي از دست رفت....اشک کودک چه سودي دارد اکنون که همه چي از دست رفته..مادر کودکت تنهايست و هراسان..دستان شاهزاده ات روي کيبورد ميلغزه و کليد هاي خيس از اشکش را به سختي ميفشارد تا بگويد...مادر دلم برايت تنگ است....
هرگز گمان نميبرد که کودک سخت و اخمويش هرگز از پس اون همه خشونت هنوز دلي براي تنگ شدن داشته باشد..و فرياد بزند..ماما اکنون به خانه ميايم....ماما چه روز هاي سختي رو گزروندي و پسرت چه روز هاي سخت تري رو از پيش رو برد تنها براي اينکه دستانش را از دستانت جدا کرد...مادر هميشه مهربانم...اکنون برايت ميگويم قصه ههاي پر از غصه ام رو ...زاري ميکنم که دنيا چه بلايي سر چشمان درخشان پسرت اورد..پسرک طلايي خدايانت....اون لحظه ها که پسرت بستري بود و مدام ارامش ميکردند بارها خودش را کشت و زنده ماند..خواست فرار کنه اما گويا دنيا بازيه جديدي براي او ساخته است...مادرم سينايت را ببخش که اون اموزش هاي لعنتي روحش را کشت و او را به خونخاري تبديل کرد که پيش از انکه خون ديگران را بخورد به مغزش شليک کرد...اون وقتا تو اون جهنم سبز مادرم تنها ارامش بخش من خدا بود و شيريني هايي که واسه تولدم مياوردي...مادر دمستت دارم...پدر بزرگوارم رو ميپرستم..دوستتان دارم خانواده ي من...دوستتون دارم و شرمنده ام که هنوز نتونستم پل هاي خراب شده ي گذشته رو از نو بسازم..مامان دلم گرفته...گريم مياد...مامان دوست دارم برگردم به کودکيم همون وقتي که پشتم بوديو نميذاشتي پسرک طلايي ات را دنيا بيازارد...ماما نو کامينگ هوم....مامان اکنون به خانه مي ايم......و ديگر کودک تغيير کرد و دنيا اورا برد..برد به ته ظلمات تاريکي ها...ماما گله دارم..ميشنوي مامانه خوبم گله دارم از ادما از دنيا ..از خيانت ها و از بدي ها..ماما کودک قويه تو را دنيا اسان دزديد...و ادمهاش روح اورا کشتند..گمان ميکرد نوري را براي ادميان به ارمغان اورده ..نميدانست که ادميان تخمي از شيطانند...و راحت اورا بلعيد مار خوش خط و خال زندگي...و اي کاش هرگز زني جز تو کنارم قرار نميگرفت..گرچه بهترين مخلوق خدا کنارمه ..اما مادر زياده خواهي من باعث فرو ريختنم شد و کشتي ابلهان به گل نشست..و ديوار فرو ريخت...و کيست که بفهمد چه ميگويم جز تو و خدايم...گرچه مادرم اکنون خدايم مدوباره مرا ساخته و سپاسش اما جاي زخم ها هنوزم درد اورس برايم ..و هنوز اشک ميريزم براي لحظه هاي کودکيم..ان هنگام که رو تاب قشنگ کودکيم با بچه ها شب ها کنار استخر ميشستيم و تو رايحه ي اسمونيه بوته هاي گل ياس غرف ميشدم فارق از طوفان بزرگ بزرگ سالي و تو رويا هايمان غرق بودي..و ديوار بر روي باغ کودکيمان فرو ريخت....و اي کاش در همون کودکي در همان تصادف پسرت ميمرد تا اکنون باعث شرمساري تو و خدايش نميشد....روزهاي پر دردي رو از سر گذروندم..شکر خدا الان بد نيستم مادرم..و هنوز با اينکه خون زيادي ازم رفته..سر پا ايستاده ام و خدايم هنوز بهم ايمان دارد..که کودک ستاره اي روزي خواهد درخشيد....درخشش ان روز گواراي وجود پاکت...
منو ببخش بابت تموم بدي هام ..بدي هايي که ادمها به خوردم دادنو من احمقانه باورشان کردم...شايد اين سختي جلاي روحم شده باشد و الان که تو اوجم..مال همون ها باشد..ولي لعنت به اين اوج و اون سختي ها...من همون دنياي ارومم رو ميخام که کسي تو نبود..تنها مادرم بود و پدر و خانوادم و روياهايم...همينو همين...و شاهزاده اکنون سرپاست و شمشيرش را افروخته...اري از رو براي ادميان شيطان صفت شمشير کشيده است....و لعنت تو و خدايم بر همه ي انان.....
دوستت دارم مادر...پدر...و خانواده ي عزيزم......
.........................................................................................................
پ ن 1:ديوار ها خيلي بلند بودند و کودک پشت تالار ها مغزش را کرم ها خوردند
پ ن 2:ماما من به خانه ميايم...منتظرم باش
پ ن3:حالم خوبه هو سر حالم...خیلی چیزا تغییر کرده...روزهای روشنی انتظار مارو میکشه
پ ن ۴:این در برگرفته از اهنگ ماما گفت...متالیکا بودش که هر وقت گوشش میدم دلم هوای گریه و بدی های پسرک دور افتاده رو میکنه

نجات ..و نجات...
درگيرم...هنوز به دردي لعنتي درگيرم...من دارم تغيير مبکنم اما هنوز بغض بزرگي تو وجودمه..ومن همچنان در حال انفجارم...دل ارام گيرد به ياد خدا...
و اما اين روز ها کمتر کمکم ميکنه...
تو چشمام يه زلزله ي 10 ريشتريه..خوب نگاه کن. اين بيماريه لعنتي داره مثل يه هخوره تموم وجودم رو ميخوره...و مرگ هديه اي براي اويي که اين بيماري رو برايم به ارمغان اورد...
بيماري لعنتي کشنده...
اوني که لحظه اي راحتم نميذاره..اوني که گريم رو درمياره...و چه کسي هنوز ديده است گريه ي يه شاهزاده رو ..شاهزاده ي تاريکي رو...
لعنت بر همه چيز و همه کس..لعنت بر بيماريم...لعنت به او...لعنت بهه خون غليظم.....
اهههه که ميخوام فرياد بزنم..داد بزنم و گوش دنيا رو کر کنم...بابا خسته شدم....بسته ..ديگه نميخوام دردي داشته باشم..ميخوام لحظه اي اروم بخوابم...
.....................................................................
وقتي لحظه ي موعود فرا ميرسه..لحظه اي که عقرب پا پيش ميزاره تا وجودت رو سرشار کنه از زهر کينش....مرا رهايي نيست..و بايد بکشم اين درد لعنتي رو تا ابد....
اه که پر از دردم...اه که پر از رنجم....خسته و کسل و ......
....................................
ها ها ها ....گفتم ياد خدا درمانه...همين الان که سرشار دردم....درمون درد هايم...نه...تسکين دهنده ي دردهايم....رويايي اسموني....اومد پيشم....
حالا حالم يکم بهتره....محبت اون...مثل پادزهري..درد هاي اون عقرب عفريت رو از وجودم بيرون ميکشه......
نه هميشه ...اما ...بازهم خدايم را شکر.....
مينويسم ارومتر ميشم و محکم تر...قبلا از اينکه بنيويسم شاهزاده در برابر درد هايش زانو زده و کم مياره...عار و خجالت داشتم..اما الان ديگه..نه..
مينويسم حتي لحظه اي که اين دنياي نگون بخت شاهد مرگ اين شاهزاده باشه...شاهد مرگ کودکي ستاره اي ..کودکي که منشا کيهاني داره.. و ان لحظه چه سخت خواهد بود براي همه تا باور کنن که ديگه نيستم..که ديگه شاهزاده اي نيست: که لبخندي اهورايي به انها بزند و با مهر غصه هاي انان را تسکين دهد...به تمام اناني که به او مديون بودن..مديون پاکي محبت اسمونيشو ..وچه سخت خواهد بود برايشان ترک من..لحظه اي که با نامردي و خيانت منو پادشاهي و عشقم به ادمها رو به پايين کشيدندو
حالا پشيمون خواهند بود....
شاهد مرگي منزجر...شاهد فرو ريختن بارو هايم خواهيد بود...
و ان لحظه من ميخندم و دنياي نگون بخت...پشيمون و گريون....
مثل هميشه..دير ميرسه عقل اين دنيا و ادم هاي لعنتيش..
که روزي چه وزنه اي از دست ميره....
و اين پايان درهاست دردهايي که شما به ظاهر ادمهاي دوست داشتني با کمال نامردي و خيانت به شاهتان روا داشتيد..
ارباب تاريکي ها..
سينا
......................................................
اپ ن 1:لان حالم خوب شد و خوشحالم پس تا زنده ام بخنديدو شادي کنيد که شاهزاده ي تاريکي ها ارزومند شادي شماست..
برعکس شما ها که ارزو مند رنج ديگرانيد...
پ ن 2:شب همتون بخير..خدا هنوز اون بالاست...اينجا تو قلبم...تو قلب پسرش...
داره با مهر بهتون نگاه ميکنه..
به عشق او هرگز خيانت نکنيد
هرگز..
ا
ین تنها غمنامه ی خنده های سرد درون من است که شاید برای شما شادی بیاورد..ادراک ذهن من...
وقتي اومدم تهران خوب دوستاي دوره ي ذبيرستانم...تنها کسانين که بهشون سر زدم حسين مثل هميشه تو بوتيکش بودو کلي شب عيدي گوش خلق اله رو ميبريد و اصلا وقت منو نداشت..گرم و صميمي مثل سابق ..و يادم نميرود که بعد سالها اين من بودم که اونو به گروه برگردوندم..محسن و علي هم مثل هميشه الاف بودن و بعد ساعت کاري منتظر من...تو خيابون قرار گذاشتيم و اراذل خودشونو با ماشين علي رسوندن..آخ که چه خنده بازاريه وقتي ماها به تور هم ميخوريم اونم بعد ماه ها دوري من...بيچاره خلق اله که ما رو ميديدن ميگفتن اين ديوونه ها تازه همين الان از امين اباد در رفتن زود لوشون بديم خطر ناک نشدن..تو سرو کله ي هم ميزديمو چرت و پرت بار هم ميکردي(البته کاملا رکيک)شرمنده خوب ماها اينطوريم تو خودمون ديگه..من ماشينمو نياورده بودمو با ماشين علي رفتيم يه دوري بزنيم...جا پيدا نکرديمو خيابونا شلوغ..پيچيديم به بازي که بريم پارک پاتوق شيطوني(اوخ اوخ اوخ)...رسيديم علي پايه نشد واسه شيطوني ..محسنم که معلم اخلاق..گفتن سينا نکن گفتم به جون هممون همين الانه هو فرداشب...از اونا انکار منم اصرار که تک پري ميکنم..گفتن به شرط همين 2 بار که اوکي گرفتيمو علي زاغ کالان و ميزدو ما دوتاييي سفينرو روشن ميکرديم...مقصد فضا....
رفتيم تو ماشينو بچه هاي بد مثل هميشه سيگارشونو روشن کردنو به من تعارف..منم که بچه مثبت گفتم اصلا..حالا اونا اصرار من انکار که اوکي دادمو سيگار دود...پيچيدم تو خيابون و علي وولوم داد آسمون ماهم تو کهکشون...پيچيديمو پيچيديم تا به کبابي رسيديم...من گفتم سيرم..علي و محسن عين گرگ نگام کردن که گفتم الانه منو جا جوجه بخورن...ما تاتبلو ها رفتي تو کبابي..نشستيمو به هم خنديديم...سفارش از 6 سيخ کوبيده و گوجه و دوغ شرو شد..گفتم من کم ميخورم..محسن مثل هميشه ته خوري منو ميکرد..گفت خودم ميخورمش..خلاصه از اونجايي که تو فضا نياز مبرمي به انرژپ هسته اي بود کوبيده ها به 18 سيخ رسيدو ما بدتر از گ.. ميخورديمو ميخورديم...خنده هامون بود که يارو کبابيه رو داشت ميترکوند...3 تا پسر همچين تر گل تو يه کبابيه پايين شهر با اين خنده هاو خوردناش چيکار ميکردن داشت رو مخ يارو راه ميرفت که محسن گفت 8 سيخ جوجه...وايييي منو علي بوديم که ترکيديم از خنده آخه ما طي کرده بوديم يه نيم وعده حالا داشتيم غذاي 4 روز رو ميخورديم...سرتو درد اومد ها...
بعد اون خوردن ها وقت حساب کتاب شد و کبابيه نامردي نکردو ديد ما زيادي خندونيم پول خنده هارم از ما گرفت..جالب ترين قسمت ماجرا اونجا بود که تو ماشين علي و محسن داشتن حساب کتاب مبکردن با اون مخ هاي ترکيدشون منم قاه قاه به اونا ميخنديدم که محسن گفت..اي....شده 2000 از ما بيشتر گرفت.... پيچيديمو پيچيديم ...رفتيم طرف خونه هامون...
...............................................
پ ن:اون وقتا من بدجوري داغون بودمو حس ترکوندن اون لعنتي امونم نميداد...تفريح لازمه اي براي خر کردن خودم بود...اون چه خري
پ ن 2:شب عروسي که فردا شب اون ماجرا بود..خوب بچه ها به قولم عمل کردمو ترکوندم...تک مثل يه ستاره اين سينا بود که ميدرخشيد...البته و صد البته با چشماني پر از خنده ي غمناک
پ ن 3:ترکيدو ترکيد..منو که ديد چاره اي نداشت جز زانو زدن در برابرم...اون شب بعد روزها باز به اون لعنتي و همه ثابت شد سينا هنوز يه شاهزاده هست
چشمان درخشانم فرياد ميزدن که سينا هنوز زندهست ..گرچه بر قبرش جغدها مويه ميکنند...
پ ن 4:دلم خونک شد ..وقتي ديدم ديدار من هنوز اونو به آتش روزگار ديرين ميکشاند به پل هايي که هنوز خرابنو تعمير ناپذير..وه که هچه خوب بلده به شکست اعتراف کنه..فقط با يک نگاه به من..آروم و سر به زيرو چشمان حلقه در اشک....
و من باز هم بردم..
و باز هم بردم
و باز هم بردم
........................................................................................
سپاس بيکران خدايم را که همواره منو برتري داده...سپاس خدايم را
چيه بابا ..چرا ميخندين...مسخره کردن نداره که ..خوب نبودم تا حالا نبودم همين الان تازه بعد از روزهاي سخت دوري از شبکه دوباره اومده...خوب 1 ماه که بيشتر نگذشته هنوزم ميشه تبريک گفت....من همتونو اي لاو يو.....باور کننين...
همينجا از تموم دوستاي خوبم که تو اين مدت که نبودم همچنان به وب تاريکم سر ميزدنو اونو روشن ميکردن و شاهزاده رو فراموش نکردهه بودن اينقدر محبت بهم داشتن..يه دنيا تشکر ميکنم و مطمئن باشد قدر دان همه خواهم بود..وشرمنده ام که بهتون سر نزدم چون واقعا نبودم....
.........................................................................................................
يه عالمه اتفاقاي جالب افتاده که بزودي همشونو پست ميذارم اگه عمري باقي موند..مثل اون عروس اي که رفتم گفتم ميخوام بترکونم...خوب خداييش هم ترکوندم بد...فکرشو بکنين يه شاهزاده ي خوشتيپ مانکن پاشو بذاره تو يه عروسي اونوقت ببينيد چي ميشه...تازه اونقد خودم حال کردم که تصميم گرفتم به عروسيه پسر خالم که 2 هفته بعدش بود هم برم چون نميخواستم برم...اونجا اوه خودش يه پست کامل رو ميخواد...اگه شد يه تيکه از فيلمهاش يا عکس هاشو ميذارم تا جميعا پشت مانيتورهاتون کفففففففففففففففففف کنيد.....پس توصيه ميکنم تو اپ هاي بعدي حتما با تجهيزات کامل پشت مانيتورهاتون بشينيد.....چون معلوم نميکنه که...منتظر ديدن يه شاهزاده ي خوشتيپ مانکن ميشيد ...اماده ايد که کففففففففففف کنيد و تا نيم ساعت به عکسم خيره بمونيدو بگيد اين يوزارسيف کجاست تا ماهم به وصالش برسيم و نفسهاتون به شماره بيفته هو از ماسک اکسيزنتون استفاده کنيد و قرص هاي زير زبونيتونو بالا بندازيد..........يهو ببينيد بابا من 2 سور هم به شرک زدمو تو مايه هاي وامپايلرم و اونوقته که جاي کفففففففففففففف کردن همتون از ترس سنگ کوب ميکنيدو سريع مانيتورو خاموش ميکنيدو تا يه هفته شبها خوابتون نميبره........پس حتما با تجهيزات کامل بياين...
.........................................................................................................
اتفاق ديگه روز بزگ 26 اسفند هستش که روز شکوه و نور و شاديه واسه من...چون تو 26 اسفند د87 نوري از اسمون به قلب تاريکم تابيد که درخشش براي هميشه سرزمين تاريکم رو روشن کرد...درخششي اهورايي...روز بزرگ ستايش و سپاس گذاريه منه...روزي که عهد کردم تا زنده ام اين روز رو عهدي بين خودم و خدايم بگذارم تا هرگز روشنايي وجودش را از ياد نبرمو ستايشش کنم به خاطر اين بخشش بزرگش...
چنان انفجار نوري تو وجودم رخ داد که بزرگتر از بيگ بنگ بود و درخشان تر از هر سوپر نوا و ابر نو ستاره اي...اونقدر معجزه اسا درونم رو نورديد و موج تغيير به پا کرد که نميدونستم خودم رو شاهزاده ي تاريکي ها بنامم يا شاهزاده ي روشنايي ها..مني که اکنون پر از نور بود...پر از خدا...پر از آسايش....خدايم را تا هميشه سپاس...
.........................................................................................................
و اينکه خيلي خسته ام و هنوز سر در گم وبايد برم بخوابم....
يه خواب طولاني....
زود برميگردم ها....اما فعلا شب بخير
رفقا
سينا
دارم میام تهرون..میرم عروسی..
بیشک اون عروسی خواهد ترکید....
میخوام بترکونم بد.....
یکم سرگرمی و ضد حال اینو اون شدن حال میده...
وقتی که شاهزاده سر میرسه همه میزنن تو خاکی....حالا وقتشه یکمی ضد حال اونایی شم که منو تو تاریکی رها کردن....
اخ بچه ها بیان بالا اون شب رو ببینین....![]()
میترسم...÷ر از ترسم...خدایا ...
کمکم کن..میترسم....
ترسی سرد و تاریک تموم وجودمو فرا گرفته..
تموم وجودم ÷ر از ترسه...
مخدایا خیلی میترسم کمکم کن..دارم میمیرم...لعنت خدا بر اون کسایی که باعث میشن تا من بترسم...
خدایا حالم خوب نیست...گریم داره در میاد...
بابا کمک.....ای ÷در آسمونی من کمک....
÷سرک تنهاتو تنها نذار ...
الان احتیاج به کمکت دارم..وضعیت بحرانیه..
سینا ترسیده...سینا میترسه....
میخوام گریه کنم...

و پایان همه چیز..
یک چیزست....
نابودی..
نابودی..
نابودی..
نابودی دنیاهایمان....
افسانه هایمان...
رویاهایمان..
و حتی باغ کودکیمان...
و پس از ان است شاید بتوان چیزی ساخت اگرکه چیزی باقی مانده باشد اگر...
و اگر چیزی باقی مانده باشد...
روز 28 دي ماه روز تولد من بود....
مدتهاست كه با همه چيزو همه كس قهر كردمو حتي از خونم و شهرم تهران دل كندمو اومدم بندر عباس تو تنهايي با خودم خلوت كنم..
همه ميدونستن كه عزيز ترين روز تو هر سال واسه شاهزاده ي تاريكي ها روز تولدش و نيمه ي شعبان بود..تو تنها روز هايي كه شاد بود اين 2 روز بود اما امسال..
هم نيمه يشعبان تهران نبودم(اونهايي كه تهراني ان ميدونن نيمه ي شعبان تو تهرون چه غوغايي)هم چند روز مونده به تولدم با همه و همه لج كردمو...
گوشيمو خاموش كردمو تلفونمو قطع كردمو اينترنت و تعطيل تا يه دل سير از همه و همه شاكي بشمو حرصمو سر همه خالي كنم...
اما....
اما...
2هفته بعدش يه هديه از طرف دختر خاله ي هميشه خوبم..متين عزيز بدستم رسيد..
نميتونم بگم كه واقعا خوشحال نشدم چون واقعا خوشحال بودم
چون اون تنها هديه اي بود كه امسال برخلاف هر سال كه همه ي دوستانم و عزيزترينم...كلي هديه بهم ميدادن...هيچ هديه اي نگرفتم....
و فقط روياي هميشه گلم....بود كه مثل هعميشه تو تنها ترين لحظه هام تنهام نذاشت..
واقعا شاد بودم كه يه هديه گرفتم....
گرچه بعد از چند روز از تولدم بود و من روز تولدم رو تو ديونگي و غم و غربت و تنهايي سركردم...اما بازم يه هديه تولد بود كه اخ ادم حال ميكنه يكي بهش هديه ميده...
و بعد اون بود كه فهميدم همه ي بچه هاي فاميل و خاله هاي عزيزم...
شب تولد همه و همه بهم اس ام اس داده بودن و تولدم رو تبريك گفته بودن تا تو غربت ..موبايلم بهم بگه كه هنوز به يادت هستن اونهايي كه كنارت نيستن...
فكرشو بكنيد همه تو يه ساعت مشخص اس ام اس داده بودن ..اما من كه گوشيمو خاموش كرده بودم...و تو لج و خشم بودم..
هرگز لذت دريافت اون همه پيام تبريك يه جا رو نبردم...
رفتم به وبم سر زدمو و به پرديس ديدم اونجا هم انبوهي از لطف و مهربوني دوستاني كه هرگز نديدمشون منو غرق خودش كرد...
همه واسم پيام گذاشته بودنو تولدمو تبريك گفته بودن ..در حالي كه من تو تاريكي و تنهايي خبري از اين پيام هاي محبت اميز نداشتم..
اونقدر شرمنده ي دوستانم شدم كه گريم گرفت...
هرگز فكرشرو هم نميكردم كسي به يادم باشه در حالي كه خيلي ها به يادم بودن گر چه كنارم نبودن....
و اين بود داستان جشن تولد امسال من كه روزها بعد از روز تولدم هديه ها و پيام هاي عزيزانم رو دريافت كردم....
نميدونيد چه حالي ميده ببيني اينهمه ادم دوست دارن...
ولازمه از همه و همه از روياي گلم..متين خوبم..خاله ها و برو بچ فاميل....
و دوستان عزيز عزيز اينترنتيم بينهايت تشكر كنم...
تشكرات فراوان پادشاه تاريكي هارو تقديم همتون ميكنم...
اینکه هنوز نفس میکشم ...
یه کادوی تولد به دستم رسید.....
با یه عالمه احساسات شیرین دوستانی که نمی بینمشون اما خیلی خوب حسشون میکنم
مدتها با خودم قهر بودم حتی روز تولدم که همه میدونستن عزیز ترین روز زندگیمه..
گوشیم خاموش..تلفون قطع..اینترنت ترک...و....
اما تازه متوجه شدم تو این مدتی که با تموم دنیا قهر بودم ادمهایی به یادم بودن گر چه کنارم نبودن که شاید براشون ارزشی داشتم که برام اس ام اس و یاداشت و پیام و کادو گذاشتن...
میدونید بچه ها....
این خیلی خوبه وقتی که حتی خودت خودتو کنار میذاری..
هستن ادمهاییی کنارت که کنارت نمیذارن....
از همتون ممنونم و قول میدم به زودی از لاکم بیرون بیامو یه اپ توپ داشته یاشمو یه سپاس بیکران از خدا و همتون داشته باشم که هنوز بهم روحیه ی جنگیدن میدید...
بی انکه بجنگی تسلیم نشو....
اینو خیلی وقته یادم رفته اما نمیدونم بازم میتونم به خاطر بیارمش یا؟؟؟؟؟؟
بر میگردم اما...شاید زود
شاید
.....
فقط از همتون ممنون.....و
ممنون...
شاهزاده ی تاریکی ها....
سینا
توهم دود...اه..
هستي ام را به چي ميبازم...به لحضه هاي ناب سرخوشي ام....
شوق نفس كشيدنم در لايه هاي پنهون كيهان لابلاي توهم هاي زود گذر گم شده...
اهاي تويي كه اون بيرون توي سرما ايستادي ميتوني كمكم كني؟؟؟
و كودك همچنان لخت كنار تلفن نشسته بود و سر به ديوار تكيه داده بود
و كودك سخت تكيده بود...
خسته ام خسته و تاريك...
كسي شمعي داره؟؟
اينجا بيش از حد تاريكه....
و توهم همچنان بازي ميكند.. و رپ هيچكس شده ناموس گوشهايم..
ناقوس هاي جدايي پينك به صدا در اومده است.....
و كودك گفت..
آن بيرون كسي منتظر من نيست..و بهش خنديدم..
درب را باز كردم و خنده ام قطع شد..به راستي اون بيرون كسي منتظرش نبود....
بدرود دنياي ظالم امروز تو را ترك خواهم كرد
پرواز و پرواز.....
شوق به اوج رسيدن.....


